1/28/2005

يلدا

در حيرتم که سرنوشت تقدير ما چنين نوشت
تنها ز صبح بيکران کودکی تاشب بهنگام شباب و بالغی
خسته از تکرار رنج قصه ها از پريشان سازی روح و خطوط انزوا
در هويدای غربت نگاه های اشنا در فراموشی شب های به وسعت يلدا
نا توان از ادراک بال پروانه سوختيم در اغوای پليدانه اين زمانه
نادان ز معماهای پيدايش هستي پنداشتيم که ما هستيم در عالم مستی
اموختيم که فرض نکرديم گناه و نبرديم صفا باشد به سور و سرورمان جهان فردا
نبرديم عيش و نخورديم شراب که مستانه ی عشقيم و ساقی همان خداست

آزاده خروشي

1 comment:

Anonymous said...

That's a great story. Waiting for more. »