4/09/2005

گره مره هاي اساسي زندگي

فکرشو بکنيد توي يه پارکي که اين همه آدم جمعند و اونم توي يه کاميونيتييه ايروني منو چند تا از خانومايه گل ديگه لاجرم از پزيرفتنه سرنوشته منزويانه (واژهه جديده فارسي) خودمون روي سبزه ها ولو شده
بوديم و علف هايي بودن که ما گره ميزديم. تو حال خودمون بوديم و داشتيم مثلا تو رويا به آرزوهامون فکر ميکرديم و يه لبخنده کمرنگه حاکي از رضايت هم رو لبمون بود تا اينکه يه آقاي مسني اومد از کنارمون رد شد و گفت عوضه اين کارا و گره زدن اين سبزهايه بيچاره تا جوونيد فعال باشيد و خودتون بريد دنبال سرنوشته خودتون و حتي به يکي از اون شازدهايه توي پارک گفت چطوره اصلاً شما داوطلب بشي بري دنباله يکي ازين خانوما که براي ما انده سوتي بود و ضايعگي ولي خوب چه ميشه کرد حالا ما که بهرحال گرهامونو زديم حتي براي اينکه مطمين شيم که تا ساله ديگه بابا به يه سرو ساموني ميرسيم به علفايه روي زمين بسنده نکرديم و گره هوايي زديم (يه راهنمايي منظور شاخه هاي تنومنده درخت هستش) حالا تا ساله بد چه پيش خواهد آمد.

No comments: