6/09/2005

پنجره اي رو به باران

بيرون داشت بارون ميومد و هوا کلي گرفته بود. پشت ميزش کارش روي صنديليه چوبيش نشسته
بود .سرشو بينه دوتا دستاش گرفته بود و با بغض توي گلوش کلنجار ميرفت. هر از گاهي فضايه دورو برشو بر ازنداز مي كرد انگار ميخواست برا گريه کردن از کسي اجزه بگيره .پردهايه سفيدو كنار زد از پنجره يه اتاقش به گلايه تو باقچه نگاه کرد با خودش فکر کرد حتما الآن مورچه ها زيره برگايه يه درخت پناه گرفتن ولي گلا حتماً خوشحال بودن .سکوتشون حاکي از اظهاره رضايت به دستو دلبازيه ابرا بود. خدايا چرا هر وقت بارون ميومد اينجوري مي شد. هجومه خاطراته گذشته
به ذهنش فشار وارد مي كرد. سردش شده
بود صدايه قل قول آب توي کتري دوباره اونو به حاله خودش آورد. چقدر تنها بود. براي خودش توي فنجونه دلخواهش قهوه درست کرد, هميشه دلش ميخواست مي تونست فنجونه قهوشو بخونه! يه قلپ از قهوشو خورد پنجررو باز کرد, اتاق بويه نمه بارونو گرفت و اونو دوباره تو افکاره خودش غرق کرد. بغضش ترکيد و حالا هق هق گريه مي كرد. چند لحظه ساكت شد صدايه درونش بود که باهاش حرف ميزد, برگشت و به ديوار خيره شد بالايه تختش عكس يه ستار بود که به ديوار تکيه داده بود اونور تر يه نوشته درشت با خطه تحرير نوشته شده
بود"هر که رفت پاره اي از دل ما را با خود برد" فنجونو بينه دوتا دستاش گرفته بود گاه گاهي هم به صورتش نزديک مي كرد و از گرمايه مطبوعش لذت ميبرد .باز جرعه اي از قهوشو خورد و به نوشته دوباره نگاه کرد. به علامته تصديق سرشو تکون داد به فنجونش نگاه کرد. قهوش تموم شده
بود تو دلش نيت کرد بد فنجونو به طرف قلبش روي نعلبکي برگردوند. مازيار خواننده داشت زم زمشو ميخوند چه آهنگ قشنگي بود. آروم فنجونشو برداشت به شکلايه درهمو برهمش خيره شد. سعي کرد چيزه بفهمه اما فقط يه قلب ديد, قلبه شکسته قلبي که تيکه هاش تمومه فنجونو پر کرده بود روي زمين کاغذي افتاده بود که روش نوشته شده
بود دوشنب ساعت 3:30آزمايشه خون, با خودش فکر کرد برايه تيکه هايه قلبش بايد کدوم دکترو ببينه?
.