6/11/2005
نبرد با سر نوشت
صداي خش خش قدم هاش روي برگاي زرده روي زمين سوکوته مطلق رو بر هم ميزد. خسته بود و مثل هميشه گرسنه .از تو جيبش سيگاري در آورد و از رهگذري فندک گرفت از سه روزه پيش تا حالا دو بسته سيگار کشيده بود يادش اومد که کوچيک بود, باباش که ميومد خونه يواشکي پاکت سيگار رو از تو کيفش در مياورد و قايم مي كرد .صبح با تهديده باباش ميذاشت سر جاش ولي بعد کفشاي باباشو قايم ميکرد و تا باباش پاکته سيگارو خونه نميذاشت خبري از کفشا نبود. به تلفنش نگاه کرد و به اين فکر کرد که هيچ کسي بهش زنگ نزده حتي... سيگارشو تا نصفه کشيد به ساعتش نگاه کرد .سيگارو زيره پاش له کرد با حرص. مسافته تا خونش رو فقط فکر کرد به اينکه چقدر تنهاست و اينکه چقدر به يکي احتياج داشت که باهاش حرف بزنه. يکي که باهاش مهربون باشه. نتونست خودش رو نگاه داره و دفترچه خاطراتشو باز کرد .خودشو انداخت رو تخت .عکساشونو با دقته تمام نگاه کرد يادش افتاد که آخرين بار که بهش گفته بود ديگه دوستت ندارم چقدر ساکت و آروم بود نگاهش کرده بود و هيچ نگفت. کتش رو از روي دست يه صندلي برداشته بود و باز نگاهش کرده بود و خودش رو به ياد آورد که حتا سرش رو بالا هم نيارده بود بغض هم نكرده بود و اشک هم نريخت حتي يک قطره و به اين فکر کرد که زندگي چقدر فريبنده بوده و خودش چه ساده. به ياده شعره قميشي افتاد که ميگفت :من تمامه هستيم را در نبرد با سر نوشت در تهاجم با زمان آتش زدم, کشتم ,من بهار عشق را ديدم ولي باور نكردم. يه کلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم. من زه مقصد ها پي مقصود هايه پوچ افتادم تا تمامه خوب ها رفتند و خوبي ماند در يادم .من به عشقه منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت. بهارم رفت ,عشقم مرد, يارم رفت .وچه درست بود
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
1 comment:
Very nice site! » » »
Post a Comment