6/26/2005

ديروز سر کار يه خونواده ايروني اومدن خريد. پدر خانواده جلو راه مي رفت پشت سرش همسرش و کنارش دو تا دخترشون فکر کنم براي ايران سوغاتي ميخواستن مادر خانواده با حسرت به قيمتا نگاه مي كرد .دختر بزرگ تره خيلي آرومو ساکت حرکات و رفتار مادر رو در نظر داشت و هر از گاهي سرشو مينداخت پايين دختر کوچيکه که خيلي هم با نمک و شيطون بود. چيزايرو که انتخاب مي كرد اول به باباش نشون مي داد و بعد از کسب اجازه مياورد دمه کانتره من که قيمتشو اسکن کنم از طرز رفتار و لباس پوشيدنشون فهميدم که حتماً از نظر بودجه در مضيقه هستن سعي کردم خودمو مشغول نشون بدم که متوجه نشن که حرفاشنو ميفهمم و خيلي حالته ناراحت کننده اي بود. دختر کوچيکه انتخابشو کرد ولي بين دوتاشون موند باباش بهش گفت هر کدومو که خواستي ور دار اصلاً به قيمتش فکر نكن و يه نگاهي به دخترش کرد از همون نگاهايه که فقط پدر ميتونه به دخترش بندازه,پر مهربوني و دلسوزي. اونجا بود که فهميدم هيچ کسي جايه پدرو مادره آدم نميشه و دلم به ياد بابام افتاد و اينکه يادم رفته بود حتي روز پدرو به بابام تبريک بگم و دلم خيلي گرفت

No comments: