6/17/2005

no comment

شايد باور نکنين ولي چند وقت بود دلم خيلي گرفته بود .نميدونم چم شده
بود. ديروز عملا تو ماشين نزديک بود بزنم جاده خاکي و يه عالم گريه کنم. نميدونم علتش هوا بود, يا فشاره امتحانا يا ,دوري از خانواده ,يا درد تنهايي, يا آشنايي با هم اطاقي هايه جديدم ,يا ديدن هم کلاسيم با يه دختره چشم تنگ يا نيشه اطرافيان. ولي هرچي که بود برايه يه هفته تمام سيستم عصبي بدنم رو به هم ريخت. امروز خيلي به اين موضوع فکر کردم که چرا بايد اخه انقدر به خودم سختي بدم. البته قبول دارم که خيلي از چيزا قابله کنترل نيست و خوب اصلاً کاريش نميشه کرد ولي من منظورم اون فاکتور هايي هستن که ميشه عوضشون کرد. اگه مثلا من ميدونم يه آدمي بهم استرس ميده چرا باهاش بحث کنم يا اگه ديدن يه آدم با يکي ديگه باعث ناراحتيم ميشه چرا اصلاً روبرو بشم . نميدونم ولي امروز حالم بهتره. امتحانام تموم شده
و بيشتر کارامو کردم و كلي احساسه مفيد بودن بهم دست داده. فقط اسباب کشيم مونده که اونم تا دو سه روزه ديگه حله .ميمونه مسيله هم اطاقياي جديدم که اونم به خدا ميسپارم .چون ميدونم که خدا خيلي دوستم داره بهم بارها ثابت شده.
و همين کافييه از اين به بد هم بنده (آزاده خانم) قراره کلي مثبت شم و فقط موج مثبت بفرستم .کاره جديدم رو هم از فردا شروع ميکنم و خلاصه همه چيز در حاله تغييره و شايد توش يه پيامي باشه که آدما تحته هيچ شرايطي نبايد به يه محيط و موقعيت عادت کنن و هرگز نبايد پابند اين دنيا و اتفاقايه روز مره باشن.( ولي يکي نيست بهم بگه دختر باز رفتي بالايه منبر )خلاصه ديگه براي امروز بسمه معنويته خونم رفت بالا .برم يه ذره ابر نقاهشي کنم موقع غروب ولي نه !فردا, حتماً فردا با رنگايه قرمز و آبيو زرد و و سفيد يه عالمه ابر ميکشم .فعلن تا بعد .