8/08/2005
"قلب من قلب پرنده ,پوستم اما پوسته شير..."!!! امروز دلم خواست با خودم رو راست باشم, گذاشتم اشکام سرازير بشن. چرا نگاهشون ميداشتم من هميشه تو نگاه داشتنه اشکام ناتوان بودم نميدونم چرا! ولي خوب هر کسي يه نقطه ضعفي داره .اينم ماله من! به اين فکر کردم که نسبت به 21 سال چقدر بزرگ شدم. حالا ميفهمم که بلوغ فکري هيچ ربطي به سن نداره .هر کسي تو هر سني باشه قدرت تصميم گيري داشته باشه آدم قابل احتراميه .خسته شدم ولي نميخوام تسليم شم. هميشه يادمه يه چيزي تو زندگيم بوده که از دستش ناراحت باشم يادش بخير بچه که بودم بزرگترين ناراحتيم اين بود که بلوزيو که خالم برام از آلمان فرستاده بود گم کرده بودم وقتي به اون موقع ها فکر ميکنم خندم مي گيره. نکنه فردا هم که به اين روزا فکر ميکنم بگم عجب !بچگي بوده نه ولي نه مثل اينکه اين واقعاً جددييه واقعاً بزرگ شدم و دارم با مشکلاته بزرگ دستو پنجه نرم ميکنم ولي اشکالي نداره من ثابت کردم به خودم که آدم قوي هستم از هيچي نميترسم و الان براي خودم احترام زيادي قائلم . چرا ما آدما سعي نميکنيم آدمه خوبي باشيم? مگه چي ميشه با هم مهربون باشيم ?اگه دقت کنيم تمام مشکلاتمون از آدماي ديگه درست ميشه پس چرا باعث بدبختي هم بشيم . يه اشتباه, يه خطاي يه آدم زندگيي يه آدم ديگرو عوض ميکنه .براي هميشه . من به نظر خودم ولي خيلي خانومم کسي رو زجر ندادم .رو اعصاب کسي قدم نزدم. با کسي بد رفتاري نكردم غير از بعضي از پسر ها نميدونم شايد نيستم ولي نه به خودم که دروغ نميگم .سعيم هم اينه که آدم بهتري بشم اگر خدا بخواد...
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
1 comment:
Very nice site! Hot ebony gang bang girls Laser tattoo removal south padre Order nexium online canadian Pc hockey games Jerry moody state farm insurance puyallup
Post a Comment