داداشم خدايه من, شاهزاده کوچولويه من, يه آدم منظم و با برنامه شده
بود. پيانو که مي زدم ويالونشو مياورد نزديک و از وسط آهنگ شروع مي كرد زدن منم سرش داد مي زدم و اون با بغض ميرفت بيرون, منم پشيمون مي شدم و ميرفتم دنبالش.
بابام هنوز همونجوري بود با اينکه فکر مي كردم بعد از دو سال ممکنه شکسته شده باشه ولي خدارو شكر هنوز همونجوري مونده بود .بابام به نظرم يه آدمه مغروره که هيچ وقت گريه نميکنه.اما بعدها توي فيلمم ديدم که چشمهاش خيس بودن .
مامانم هم که هنوز همونجوري با همون عقايدو طرز فکر. باورش نميشد که منم بالاخره بزرگ شدم. هر جا هم ميرفتيم ميگيفت دخترم مهندسي پزشکي ميخونن تو آمريکا, منم كلي حرص مي خوردم .بيچاره وقتي برگشتم تو چمدونم برام كلي عکس و يادگاري و نامه جا سازي کرده بود. تهرون عوض نشده بود ولي آدماش بويه غريبگي ميدادن .ترافيک خيابونا ديوونت مي كرد. آدما ظاهر بين شده بودن. رقابت رفته بود بالا. تو خيابون از بالا تا پايين 1000 تا مغازه اضافه شده بود. هر کي با مامانش قهر کرده بود شکره خدا يه بوتيک زده بود .چقدر آخه مصرف گرايي!!! مدل موهاي پسرا مثل اسب ,دخترا که ديگه آباد کرده بودن ,چشم خانوادهاشون چراغوني! هر جا ميرفتي فنچا ميفتادن دنبال من و خواهرم منم سريع غيرتي مي شدم و دست رکسانا رو ميگرفتم و حرص مي خوردم. دلم برايه جامعه بشري ميسوخت. چي ميخواست بشه ?خارج شدن از كشور هم تو برنامه 5 ساله همه دخترا و پسرا بود نميدونم اين دفعه به خيلي مسائلي توجه کردم که قبلا هيچ اهميت نداشتن .راستي چند تا فيلم جشنواره هم ديدم" خيلي دور خيلي نزديک" و "بيد مجنون"," سالاد فصل". سه هفته کافي نبود ولي تقريبا به همه کارام رسيدم. سفرخوبي بود .خاطره خوبي موند برام...
2 comments:
Welcome back Darling...>:D<
You have an outstanding good and well structured site. I enjoyed browsing through it » » »
Post a Comment