9/15/2005

...من برگشتم

از فرودگاه متنفرم باورم نميشه يباره ديگه برگشتم. چطور تونستم ?تقصيره من چيه ?شايد تقدير من ينجوري بوده که از ۱7 سالگي از همه نزديکام دور باشم .خودم خواستم !همه چيز فقط در يه چشم به هم زدن اتفاق افتاد. تا به خودم اومدم ديدم جلوي دره چک گذرنامه ايستادم و از شدت هق هق به نفس تنگي افتاده بودم .پدر بزرگم که قرار بود تا هلند باهام باشه دستمال سرمه اي رنگي رو بهم داد و روشو کرد اونور. من هنوز بعد از چهار سال هنوز آدم نشدم .خودمو ميشناسم و جعبه دستمال کاغذي با خودم نميارم. تازه عوارض خوروجي رو هم پرداخت نكرده بودم. خوشبختانه بابام هنوز جلوي پنجره ايستاده بود, سريع رفت بانک و برگشت . نميدونم سفر خوبي بود. خيلي بزرگ شدم !شايدم فقط اينجوري فکر ميکنم. ولي نه واقعاً ديگه بزرگ شدم .ديگه اون" آزاده پدرسوخته اي" که بابام هميشه صدام مي كرد نيستم .چقدر مسئوليت داشتم .نميدونم بخوبي انجام شدن يا نه خدايه من رکسانا چقدر بزرگ و خانم شده بود .باور نکردني بود. بيرون که ميرفتيم با هم باورم نميشد اوني که رو بروم نشسته خواهره کوچيکمه که همه چيزامو از دستش تا چند ساله پيش قايم مي كردم. عاقل شده بود و خانم .حرف ميزد و من نصيحتش مي كردم حرف مي زدم و اون گوش مي كرد انقدر" سوئت" بود که حتي قرصايه منو ميذاشت تو کيفش که يه وقت من يادم نره .بگذريم که دو سه بار باهم دعوامون هم شد, ولي خوب ديگه بالاخره ...
داداشم خدايه من, شاهزاده کوچولويه من, يه آدم منظم و با برنامه شده
بود. پيانو که مي زدم ويالونشو مياورد نزديک و از وسط آهنگ شروع مي كرد زدن منم سرش داد مي زدم و اون با بغض ميرفت بيرون, منم پشيمون مي شدم و ميرفتم دنبالش.
بابام هنوز همونجوري بود با اينکه فکر مي كردم بعد از دو سال ممکنه شکسته شده باشه ولي خدارو شكر هنوز همونجوري مونده بود .بابام به نظرم يه آدمه مغروره که هيچ وقت گريه نميکنه.اما بعدها توي فيلمم ديدم که چشمهاش خيس بودن .
مامانم هم که هنوز همونجوري با همون عقايدو طرز فکر. باورش نميشد که منم بالاخره بزرگ شدم. هر جا هم ميرفتيم ميگيفت دخترم مهندسي پزشکي ميخونن تو آمريکا, منم كلي حرص مي خوردم .بيچاره وقتي برگشتم تو چمدونم برام كلي عکس و يادگاري و نامه جا سازي کرده بود. تهرون عوض نشده بود ولي آدماش بويه غريبگي ميدادن .ترافيک خيابونا ديوونت مي كرد. آدما ظاهر بين شده بودن. رقابت رفته بود بالا. تو خيابون از بالا تا پايين 1000 تا مغازه اضافه شده بود. هر کي با مامانش قهر کرده بود شکره خدا يه بوتيک زده بود .چقدر آخه مصرف گرايي!!! مدل موهاي پسرا مثل اسب ,دخترا که ديگه آباد کرده بودن ,چشم خانوادهاشون چراغوني! هر جا ميرفتي فنچا ميفتادن دنبال من و خواهرم منم سريع غيرتي مي شدم و دست رکسانا رو ميگرفتم و حرص مي خوردم. دلم برايه جامعه بشري ميسوخت. چي ميخواست بشه ?خارج شدن از كشور هم تو برنامه 5 ساله همه دخترا و پسرا بود نميدونم اين دفعه به خيلي مسائلي توجه کردم که قبلا هيچ اهميت نداشتن .راستي چند تا فيلم جشنواره هم ديدم" خيلي دور خيلي نزديک" و "بيد مجنون"," سالاد فصل". سه هفته کافي نبود ولي تقريبا به همه کارام رسيدم. سفرخوبي بود .خاطره خوبي موند برام...

2 comments:

Ladan N said...

Welcome back Darling...>:D<

Anonymous said...

You have an outstanding good and well structured site. I enjoyed browsing through it » » »