بود و با خودش فکر مي كرد. به انبوهه نامه هاي رو ي ميزش نگاه کرد و آهي از رو ي بي
حوصلگي کشيد, از پارسال تاحالا حدود 35 تا نامه نوشته بود که هيچ کدوم رو هم نفرستاده
بود. حق هم داشت به کدوم آدرس بايستي ميفرستاد? کي ميخوندشون? فرزين داشت ميخوند "قسمت
ميدم, پشت سر من ,منه مسافر گريه نكن..." به تقويمش نگاه کرد دقيقا يه سال گذشته
بود. چه سريع ولي نه براي اون انگار۱۰۰سال گذشته
بود. بغضش ترکيد ,بارون گرفته بود, حالا اونم پا به پاي بارون گريه مي كرد. بلند شد چترشو
از گوشه اتاقش برداشت. نامه هارو ريخت توي کيفش چترشو انداخت روي زمين, احتياجي بهش نداشت
.
ترجيح داد اشکاشو از بارون پنهون نکنه. بارون شددتر شد, حالا اون هم ميدويد, نميدونست کجا
رفت ,دويد و رفت. وقتي گريش بند اومد خودشو روي سنگ قبره اون پيدا کرد بارون بند
اومده بود اونم ديگه گريه نميکرد با دستش برگاي زردو پاک کرد, يادش افتاد که هميشه اون
گفته بود من زودتر ميميرم.اما از کجا ميدونست? همش تقصير اون بود. اگه اون روز زودتر بهش
گفته بود که دوستش داره برايه شنيدن دوست دارم از زبون اون با عجله نميومد خونه. اون
تصادفه لعنتي
...
<
>.
No comments:
Post a Comment