حتي اگر لحظهاي با من هم صدا بودي
ميديدي که با وجود سردي نگاهت به گرمي دستانت قانع بودم
, و اي کاش ميديدي نبض انگشتانم چگونه نوازش دستهاي ترا جستجو مي كرد
,و سکوت نگاهت اگر چه برايم فريادي بلند بود,ژرفاي رازهاي درونم را ميشکافت
و قلب کوچکم که به سفيدي دانه هاي برف بود
در سايه هزاران خاطره شبهاي با تو پناه ميگرفت و به ثانيه بدل ميشد
اما ...افسوس... هرگز نفهميدي
ميديدي که با وجود سردي نگاهت به گرمي دستانت قانع بودم
, و اي کاش ميديدي نبض انگشتانم چگونه نوازش دستهاي ترا جستجو مي كرد
,و سکوت نگاهت اگر چه برايم فريادي بلند بود,ژرفاي رازهاي درونم را ميشکافت
و قلب کوچکم که به سفيدي دانه هاي برف بود
در سايه هزاران خاطره شبهاي با تو پناه ميگرفت و به ثانيه بدل ميشد
اما ...افسوس... هرگز نفهميدي
2 comments:
akhay..so touching..I hope he understands your feelings deeply...Love the poem and your nice feelings..take care hon..booooooooooosssssss
best regards, nice info »
Post a Comment