11/15/2005

حتي اگر لحظهاي با من هم صدا بودي

ميديدي که با وجود سردي نگاهت به گرمي دستانت قانع بودم

, و اي کاش ميديدي نبض انگشتانم چگونه نوازش دستهاي ترا جستجو مي كرد

,و سکوت نگاهت اگر چه برايم فريادي بلند بود,ژرفاي رازهاي درونم را ميشکافت

و قلب کوچکم که به سفيدي دانه هاي برف بود

در سايه هزاران خاطره شبهاي با تو پناه ميگرفت و به ثانيه بدل ميشد

اما ...افسوس... هرگز نفهميدي

2 comments:

Anonymous said...

akhay..so touching..I hope he understands your feelings deeply...Love the poem and your nice feelings..take care hon..booooooooooosssssss

Anonymous said...

best regards, nice info »