12/01/2005

با اينکه فشاره درسا و امتحانا سرسام آوره ولي چون ديگه آخر ترمه کلي غصه خوردم !آخه ميدوني هر چي فکر کردم ديدم که اين روزا ديگه بر نميگرده. امروز مثلا منو ۵ تا از بچهايه رشتمون که دست بر قضا همه هم پسر هستن دوره هم جمع شده بوديم و مثلا ميخواستيم سوالارو حل کنيم .متاسفانه هر چي زور زديم نشد ولي بعد با يه تاک تيکه حرفه اي, همه با هم وارد کلاس شديم و يکي از بچها که شجاع تر از بقيه ماها بود يه ورقه سوال رو از ميز معلم بر داشت و توي سه سوت همه پريديم از کلاس بيرون و همون جايه دنجه دپارتمان مهندسي و يک ساعت بست نوشتيم! بماند که كلي هم خنديديم وکلي راجع به آينده کار و زندگي بحث کرديم و من بوي زمستون و دلتنگيو شنيدم ...من که مثلا امسال تموم ميکنم, بقيه هم که هر کدوم يه برناميه دارن ولي ديگه امکان نداره دوباره دوره هم جمع بشيم... ولي خدا رو چه ديدي
ولي يه درس مهم گرفتم, اونم اينه که هر زماني برايه همون لحظه زندگي کنم و سعي کنم خودمو با شرايطه موجود وفق بدم. چون لذتي توي هر مرحله از زندگي هست که قابل مقايسه با دوران بعدي نيست