1/07/2006

ديروز به خواهر کوچولوم تلفن کردم باهاش کلي حرف زدم و به اين نتيجه رسيدم که ما دو تا توي دو تا دنياي كاملا متفاوت زندگي مي كنيم. هر دو در شرايط تقريباً مشابهي بوديم من حدود
5,6
ساله پيش و اون الان. ولي برخوردمون با زندگي و مشکلات يجوري ديگه بوده. نميدونم بايد خوانوادرو مقصر دونست که با فاسد دونستن اجتماع از برخورده بچه هاشون با حقيقت جلوگيري ميکنن يا اجتماعو که داشتنه يه همچين فرهنگ عبثي رو به خانواده ها اعمال ميکنه ولي به نظر من اگه آدم با بچش روراست باشه و به اون اعتماد داشته باشه هيچ مشکلي پيش نمياد. جامعه هم همون خوانوادست در اصل ولي متاسسفانه ما با وجود فرهنگ ۲۵۰۰ سالمون هنوز فرهنگ برخورد با خيلي از مسائلو نداريم. من که خودم هنوز تو خيلي از چيزا دو دلم .همش به خاطره اون عقايد ناقص و خيالاته بيخود جامعه اي بوده که توش ۱۷ سال زندگي کردم و هنوز هم اثراتشو اينجا ميشه ديد. يکي از دوستام مي گفت که ما نسلاي اول هميشه قرباني نسل دوم ميشيم و كاملا درسته !
وضعيت جامعه ايجاب ميکنه که جوونا يجوره خاصي رفتار کنن. فشار مياره که يجور لباس بپوشن وگرنه از گرد بچه باحال ها خارج ميشن. بايد حتماً کفش پوما داشته باشن بلوزه ديزل و کاپشن زارا .اينه اون چيزي که جووناي ما نگرانشن اونجا که ۳/۲ قشره جامعرو آدماي فقير و متوسط تشكيل ميدن و درآمد ها به سختي کفايت مخارج سرسام آور خوانوده ي سه نفريو ميکنه چرا بايد اينجوري باشه. نميگم که خوب نيست !منم خودم همينجوري بودم .به نظرم اگه ما انقدر تو بچگيمون تحت فشار و محدوديت نميبوديم همه چيز انقدر برامون بزرگ و مهم جلوه نميکرد. حالا از ما که گذشت ...