1/14/2006

دارم ديوونه ميشم اصلاً باورم نميشم هنوز تو شوکم! فکرشو بکن که از عزيز ترين آدم هاي دورو برت دور باشي و تازه بفهمي که تمامه خانوادت تصادف کردن, ماشين خورد شده
و همه افتادن گوشه بيمارستان توي يکي از اون داهات هاي اطراف. اونوقت فکرشو بکن که باز هم تو اون حالت طبق معمول هفته اي چهار بار زنگ ميزدن از بيمارستان و مثلا مسافرت هستن قرار بود بران مشهد ولي فقط به بيمارستانش رسيده بودن. در تمام اين مدت که بستري بودن مامانم ميگفته که رفته کيش .برام مسج گذاشته بود که:" آزاده کاش اينجا ميبودي, انقدر لباساي قشنگ داره " و وقتي ازش ميپرسيدم کي بر ميگردن مي گفت:" زود, خيلي زود "اما بهم نگفته بودن که مامانم توي سه هفته دو تا عمل داشته, نگفته بودن سرو صورتشون زخمي شده...
يا پاهايه خواهرمو بابام شکسته.آخه يکي به من بگه, اگه خدايه نكرده يکيشون از بين مي رفت من اينجا تک و تنها چيکار مي كردم? !حق نداشتم بدونم چه بلايي سر عزيزام
اومده?يعني هيچ کاري از دستم بر نميومد?!فقط يه حادثه ميتونه آدمارو تکون بده و تا ابد عوض کنه!ولي خدايا بازم شکرت
...

2 comments:

Ladan N said...

Sorry for the bad news my love...but at least you know that they are all fine nowwwwwwwwwww
thats the most important thinggggggg :) be thankfullllll azizam

Anonymous said...

Very nice site! saks vicki soble sweater