2/03/2006

تصميم گرفتم ديگه هر روز يه کاره نيک انجام بدم. فهميدم که حتي يه تلفنه کوچيک هم ميتونه دل خيلي از آدم هارو شاد کنه ,فقط به خاطره اينکه نشون ميده اونوره دنيا با وجود اين همه مشغليات فکري و کاري هنوز يه نفر به يادشون هست يا سپاسگزار محبت هاي اوناست... زنگ زدم به عموي مامانم که تو اين مدت که من نبودم به مامانم کلي سر زده بود و عمم که از مامانم کلي پرستاري کرده بود و هواشو همه جوره داشته ... دلم ميخواد برم يه آسايشگاه ملاقات پير زن و پير مردها, دلم خيلي مي گيره وقتي بهشون فکر ميکنم ... ديگه اينکه بوي بهار داره مياد, بويه گوجه سبز و طعم سمنو و صداي دم ماهي کوچولوهاي قرمز که هي به تنگ بلوري ميخوره ...واي باز من دلم تنگ شد
...

3 comments:

Anonymous said...

azadeh joon vaghti matlabet ro too editor mizari paragraph ro samte rast entekhab kon keh az rast be chap moratab she honey!

Anonymous said...

akh azi joonam..I can understand your feelings right now...cheghadr to akhe ehsasatet paak hast. I love to go to visit old people too..chon yek roozi ham ma mesle hamoona mishim..

xoxo

Anonymous said...

best regards, nice info mid career financial planning Penis enlargement before and after picture Venlafaxine and cushing syndrome Wrc peugeot 206 Tramadol drug prescription tramodol lifetime fitness gym intrauterine stroke hockey fitness personal tampa trainer