2/26/2006

اين منم دختري در آستانه ۲۲ سالگي .دختري با آرمان هاي مثلا عالي و آرزوهاي ريزو درشت. امروز يه بليط خرديدم باهاش سوار هواپيما ميشم و به دنيايي ديگه از وجودم فرود خواهم آمد. يه دنياي که توش سرزنش و قضاوت خودم و مردم جايي نداره, در عوض نگرش صحيح به اطراف و زندگيم خواهم داشت .جايي که آدم هارو با نگاه اول خواهم شناخت ولي قضاوت نخواهم کرد. جايي که ديگه تلاشي براي عوض کردن ديگران نخواهم داشت. جايي که ديگه بهاي کودکيهامو نخواهم پرداخت. جايي که انسان شناسيو ياد ميگيرم .جايه که مهم نباشه پدر رستم کيه! دارم چمدونمو کم کم ميبندم.. توي اين بخشه وجودم ديگه جايي براي موندن ندارم .اصلاً چيزيو ندارم که به خاطرش بمونم .دارم تمام کتاباي عمرمو با تمام خاطرات و تجربيات ۲۱ سالم توي اين چمدونم جا ميدم .به جايي ميرم که كلي توش به تکامل ميرسم و وقتي مردم كلي خاطرات و تجربهاي شيرين داشته باشم. كلي کاراي خوب کرده باشم و تو زندگي کسي مفيد باشم. بايد عجله کنم. چيزي نمونده