ديدي تاحالا آدما کلي حرف واسه گفتن دارن ولي به هيچ وجه نميتونن روي کاغذ بيارن... آدم يه موقع هايي توي کار اين شاعرا مي مونه که چجوري احساس هاي پيچيدرو تو کلمات نحيف مي گنجونن... امروز يه احساس شادي خاصي داشتم. فکر کنم مال کتابي بود که از صبح به خودم چسبونده بودم و تو دانشگاه از اين کلاس به اون کلاس ميبردم... لاي دفترم يواشكي و در نهايت بي اعتنايي به درس و مدرسه و دانشگاه ميخوندم و غرق لذت مي شدم... ببين ديگه چي بود که از صبح تا شب از مدرسه بيرون نيومدم... زنگه تفريحه بين کلاساي مهندسيم رفتم بست نشستم توي کتابخونه و مثل اين بچه مثبت ها واسه خودم کتابمو خوندم... چه حالي داد. ولي خداييش به نظرم دو قرن طول کشيد تا کتابه تموم شد ولي خاصيت کتاباي خوب همينه آدم اهساس ميکنه يه عمر با شخصيت هاي داستان بوده و بزرگ شده... چه احساس خوبييه وقتي آدم يه کتابيو تموم ميکنه. وقتي آدم فکر ميکنه چقدر با يه کتاب بزرگ شده... اسم کتابم بود "چه کسي باور مي كند" اثر روح انگيز شريفيان و برنده رمان سال بنياد گلشيري ...از اون کتابايي که ميخواهين تا آخر عمرتون توي قفسه کتابخونتون داشته باشين حتي اگه نگه داشتنه يه کتاب از نظر خيلي ها اسير کردن انرژي مثبت و فعال و يه گناه بزرگ باشه ...
No comments:
Post a Comment