2/26/2006

خورشيد توپولي تو آسمون جا خوش کرده بود ...
باد ميوزيد ,ابرهاي سفيد بالاي سر درخت ها آويزون بودن
و شهر اما در غوغا بود
مرد کنار پنجره آروم و بيصدا به همهمه معلق در فضا گوش ميدادفضا مملو از همهمه بود... مرد در سکوت بود
پسرکي بي اعتنا به حضور مرد کنار پنجره پاشو لقت کرد... مرد فقط نگاهش کرد... مردم بدون توجه به اطراف در رفت و آمد بودند
مرده کناري شکلکي دراورد و زن روبروش با صداي بلند خنديد
قاصدکي پشت پنجره بود ... کسي نديد مرد اما ... هوا گرفته بود و خورشيد غروب کرده بود ..بادي نمي وزيد . ابري در آسمان نبود
شهر در غوغا بود و کسي ديگر مرده پشت پنجره را نديد
شهر هنوز در غوغا بود

2 comments:

Anonymous said...

wow cheghadr dastaneh khoshgeli..maybe that man was a woman sitting behind the window..;)
I love the story...can I copy it to my weblog???

Anonymous said...

You have an outstanding good and well structured site. I enjoyed browsing through it Cashadvancesusa usa cash advance paydayloanpages.com Culinary schools sarasota2c fl Side effects from paxil 25 mg http://www.discount-car-rental-8.info http://www.cr-depression-paxil.info/Lexapro-allergy-wine.html