3/11/2006

خسته ام ‚ از عشق هم خسته

نگه دگر به سوي من چه ميكني؟
چو در بر رقيب من نشسته اي
به حيرتم كه بعد از آن فربيها تو هم پي فريب من نشسته اي
به چشم خويش ديدم آن شب اي خدا كه جام خود به جام ديگري زدي
چو فال حافظ آن ميانه باز شد تو فال خود به نام ديگري زدي
برو ... برو ... به سوي او مرا چه غمتو آفتابي ... او زمين ... من آسمان
بر او بتاب ز آنكه من نشسته ام به ناز روي شانه ستارگان
بر او بتاب ز آنكه گريه ميكند در اين ميانه قلب من به حال او
كمال عشق باشد اين گذشتها دل تو مال من تن تو مال او
تو كه مرا به پرده ها كشيده اي چگونه ره نبرده اي به راز من ؟
گذشتم از تن تو زانكه در جهان تني نبود مقصد نياز من
اگر بسويت اين چنين دويده ام به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بي فروغ من خيال عشق خوشتر از خيال تو
كنون كه در كنار او نشسته اي تو و شراب و دولت وصال او
گذشته رفت و آن افسانه كهنه شد
تن تو ماند و عشق بي زوال او
فروغ فرخزاد

2 comments:

Anonymous said...

Wonderful and informative web site. I used information from that site its great. »

Anonymous said...

Very cool design! Useful information. Go on! Perfectslim cellulite delco cd changer pin-out 10