4/04/2006






مردي در چهار راه عدالت يک طرفه مي رفت... آن طرف تر پيرزني در گوشه اي از جاده سخاوت, محبت را گدايي مي كرد... کمي
بالاتر جوانکي زير باران شهوت, قداست را به حراج گذاشته بود... آن ور تر در انتهاي کوچه اي بن بست مردي بدون دست و پا
بليتهاي بخت آزمايي ميفروخت... يادم ميايد يکروز نان امنيت در شهر تمام شد, چون مردم شهر گرسنه بودند و همه گندم هارا
خوردند... در بازار حجره اي به نام آزادي اعتماد را به قيمت کلاني از مردم ميخريد و در عوض کليد قفسي نامرئي را در قرعه کشي بشارت ميداد...پروانه اي بي بال و پرستويي ساکن... اين بود آن چه در آن شهر ديدم

No comments: