5/01/2006


گناهش اين بود که زندگي را تمام ميخواست... فراموش کرده بود که چشم براي گريستن است, نه براي ديدن ...در وسوسه رفتن بود.... چشمانش بزودي نميديدند و اين را ميدانست..... مشکله بيناييش از چند شب نديدن شروع شد بزودي بيشتر روزهارا هم نميديد..... تصور نديدن زيباييها و مادرش را نميکرد.ترس از نداشتن يک سرپرست...ترس از وبال گردن مادر شدن ... شيداي ديدن بود و شيفتيه رفتن............................................................................ صبح روزه بعد اورژانس جلوي در خانه بود... و اهالي كوچه دور جسد دخترکي بيگناه گرد آمده بودند. حالا زندگي ,مادرش و همه را با لبخندي از ته قلب ميديد.
روحش شاد

5 comments:

Anonymous said...

Ahhh Aazi...thaat is a sweet and sad story you wrote about her...:) vaghean rohesh shaad...

Anonymous said...

Your website has a useful information for beginners like me.
»

Anonymous said...

Your are Excellent. And so is your site! Keep up the good work. Bookmarked.
»

Anonymous said...

Greets to the webmaster of this wonderful site. Keep working. Thank you.
»

Anonymous said...

Best regards from NY! » » »