5/21/2006


خورشيد تا بيکران ها جاري بود..... سيب هاي نرسيده محبت
طعم گس دلسوزي مي داد و
ابر هاي انتظار چه پر شکوه در آسمان بيکسي خودنمايي مي كردند
سايه عشق در زمين تنها بود... روياهاي پيروزي در نوشگاههاي هوس خمار شدند
, زمانه سياه و سفيد بود , گلهاي صبر پژمردند, و سکوت نامرعي شد
, انهدام آرزوهاي ديروز و امروز , سکته گلهاي اقاقيا
و تير باران مترسکهاي مستاصل اعتراض......مزرعه زندگي در محاصره بود

1 comment:

Anonymous said...

Oh my god..this is beautiful..azadeh..I love your peom honey..

ميگذرم از ميان رهگذران مات
مينگرم در نگاه رهگذران كور
اينهمه اندوه در وجودم و من لال
اينهمه غوغاست در كنارم و من دور
ديگر در قلب من نه عشق نه احساس
ديگر در جان من نه شور نه فرياد
دشتم اما در او ناله مجنون
كوهم اما در ائ نه تيشه فرهاد
هيچ نه انگيزه اي كه هيچم پوچم