
هميشه فکر مي كردم مشکلي وجود نداره که حل نشه... دردي نيست که علاجي نداشته باشه ........ولي فکر کنم
اينا همش سورئاليسم بچگي بودن... امروز فهميدم گاهي اتفاقاتي ميفته
که هيچ راه حلي ندارن ...هيچ دلگرمي نميشه داد که بعضي آدم هارو آروم کنه.
اصلا خجالت ميکشي همدردي کني.... گاهي يه جوري ميشه که آدم ترجيح ميده راجع بهش حرف نزنه...رئاليتي بدجوري قدرت تجسم رو از آدما ميگيره,فقط باعث ميشه که کمتر ناشکري کنيم...هميشه از اين بدتر هم وجود داره
3 comments:
در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد. اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرآميز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوسکه تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید
Sadeghe Hedayat???
!آفرین بر شما
Post a Comment