ايستاده روبه روي آينه ,در جدالي با ياد هاي گذشته.... مردمک هاي چشمانش غروري شکسته را پذيرا بودند... قطرات اشکش مهمان دايمي آن سفينه ناشناخته... آيينه با صورتش غريبه.... کاش راهي بود که مي شد دلش را
در آينه ديد, آن وقت راحت ميشد احوال آن آشفته بازار را بپرسد.... شايد آينه کهنه شده بود, از يک حراجي
خريده بود, کسي براي آن حاضر نبود بهايي بپردازد.... گويي آينه هيچ رقمش در بازار آن زمانه خريدار
نداشت ....فردا مي رفت که آينه جديدي بخرد ,بار دگر به تصوير آن زن بيگانه در آينه نگريست ...تصوير را
غباري از کدورت و مهي از حسرت پوشانيده بود... آن زن با تمام دنيا غريبه بود.... آن زن من نبودم .....!?!بودم
2 comments:
there is no answer for ur question
What a great site » » »
Post a Comment