چه بيهوده در صحراي دلم پارو زدم
... جنگل انزوايم را به آتش کشيدم.... و
چرا بيرحمانه به جنگ منطق و روحم فرمان آتش بس دادم
پروانه احساسم را در ميکده سکوتم به جنون کشيدم ...... تمام هستي رودخانه دلم پلي بود که آن هم جاي پاي رهگذراني- که نامشان را
با نوک خنجر بر نرده هاي تنهاييش حک کردند- خرابش کرد
اما روزي ريشه زندگي را خواهم يافت و به تار و پود بودنم گره خواهم زد , تا آنروز اما, هنوز مهلتي باقيست ...پس به ديدار ستاره ي
خاموشم بر پشت بام احساسم خواهم رفت, تا من باشم که ديگر بادبادک سفيد همسايه را با بيخيالي به آسمان هوس نيندازم
2 comments:
salam aziz halet khoobe?
matnet kheyli ghashang bood vaghean be delam neshast kheyli ghashang minevisi
take care
Looking for information and found it at this great site... » »
Post a Comment