8/12/2006


چه بيهوده در صحراي دلم پارو زدم
... جنگل انزوايم را به آتش کشيدم.... و
چرا بيرحمانه به جنگ منطق و روحم فرمان آتش بس دادم
پروانه احساسم را در ميکده سکوتم به جنون کشيدم ...... تمام هستي رودخانه دلم پلي بود که آن هم جاي پاي رهگذراني- که نامشان را
با نوک خنجر بر نرده هاي تنهاييش حک کردند- خرابش کرد
اما روزي ريشه زندگي را خواهم يافت و به تار و پود بودنم گره خواهم زد , تا آنروز اما, هنوز مهلتي باقيست ...پس به ديدار ستاره ي
خاموشم بر پشت بام احساسم خواهم رفت, تا من باشم که ديگر بادبادک سفيد همسايه را با بيخيالي به آسمان هوس نيندازم

2 comments:

Anonymous said...

salam aziz halet khoobe?
matnet kheyli ghashang bood vaghean be delam neshast kheyli ghashang minevisi
take care

Anonymous said...

Looking for information and found it at this great site... » »