از خيابون که رد مي شدم ميونه شلوغي و ازدحام جمعيت در حال اصطکاک نامريي, متوجه حضور شفاف خودم شدم.... تازه فهميدم که کي هستم و تو اين شولوغي هدفم چيه يا دنبال چي ميگردم... هميشه به خودم مي گفتم چرا کسي به من نگفته بود که زندگي چگونه
است...که عشق جز هوس نبود...کسي به من نگفته بودکه جاده بي تو مرده است اما آخه چرا ! افکارمو سامان دادم… سعي کردم
زندگيمو مرور کنم... ولي انگار نميشد, هر کاري مي كردم بازم عقربه حادثه مجهول يا مبهم از تلاقي نگاهي ,روي صفحه خاطراتم مي
ايستاد... بي آنکه توضيحي براش باشه... ديگه به اون طرف خيابون رسيده بودم.... شايد يه روزي بياد که بشه... اونوقت کتابي ازش مي نويسم و نسخه اصليشو تو دلم امضا ميکنم و تا روزي که زنده ام حفظ ميکنم
No comments:
Post a Comment