8/25/2006


و من در سه شنبه هاي تنهايي مثنوي ابديت را از بر کردم
... و در خميازه هاي عصرانه جمعه ها که زمان را کش ميدادند ,سمفوني بيخيالي را نواختم
... و من توقف عقربه هاي بي قيدي را روي ساعت وجدان شاهد بودم
...و زمزمه هراسان گل هاي خاطره را به آرامگاه فراموشي سپردم و
اينچنان بود که اشک هاي سرنوشت گونه هاي غرورم را گستاخانه نوازش کرد
شانه هايم را براي کشيدن کوله بار انتظار ورزيد و هستي" من" هست شد

No comments: