9/04/2006


هوا داشت تاريک مي شد
... خورشيد داشت زحمتو کم مي كرد,
و ابر ها هم قرص سفيد گاز زده ماه رو پرت كردن تو آسمون
... بايد ميدنستم که وقته رفتن رسيده, که قطار خاطره ها روي ريل فراموشي در حرکته
... تشنه ام بود ...کاشکي ته مانده نگاهتو از جام وجودت سر ميکشيدم
... کاشکي صندوقچه قلبتو قفل مي كردم و کليدشو مينداختم پايين تو رود خونه... کاشکي فردا هرگز نمي آمد

No comments: