وقتي با خواهرم بحث ميکنم از خودم بدم مياد... هميشه به خودم ميگم آروم تر, يواش تر, نرم تر... ولي يک هو از کوره در ميرم
نميدونم چرا به بالغ درونم اجازه ميدم عنان شرايطو در دست بگيره......... اولا بهتر بودم... الآن کارم شده فقط نصيحت, عينه اين
مامانا... تو آينه که نگاه ميکنم, مامانمو ميبينم... ولي اصلاً دلم نميخواد شبيهش بشم .دلم ميخواد خودم باشم. شايد هنوز اونقدر بزرگ
نشدم که مثل بابام باگذشت و بزرگ منش باشم! دلم ميخواست مجبور نبودم الگوي کسي مي شدم, اون وقت مجبور نبودم هميشه کارامو
استدلال کنم. ديگه از تجزيه و تحليل کردن خسته شدم. کودک درونم دلش نميخواد بزرگ بشه ولي من دارم نابودش ميکنم و چه بي
انصاف. خيلي سعي کردم جلوي اشکامو بگيرم اما بلآخره سد ديدگانم فرو ريخت... فرصت نشد که حتي بگم تولدت مبارک ....دارم
يواش يواش از زندگي خسته ميشم...حالم از دراماها و تضادهاي بشري بهم ميخوره...ميخوام از اينجا برم...ديگه چيزي براي موندن
ندارم...بايد فردا آگهي بزارم...زندگي دختري ۲۲ ساله با سرقفلي تام به فروش ميرسد
1 comment:
the beauty of life is the fact that its just so damn ugly and unfair, and yet we fight and find our way through.
Post a Comment