آن مرد را ميشناختم
.... در کتابهاي فارسي راجعش خوانده بودم
... آن مرد آمد
... آن مرد در باران آمد
.... آن مرد در باران با داس آمد
.... ميشناختمش... همان زماني که کبري زير درخت نارون براي هميشه تصميمش را گرفت
... همان زماني که پيراهن دهقان فداکار , کار دستمان داد
همان زماني که دارا به سارا سيب داد
.... اين همه سال..... چه دروغ هايي به خوردمان دادند
... باران آمد... اما آن مرد هرگز نيامد
... دارايي در کار نبود ... سارا نيز رفته بود
...آن مرد را ميشناختم... از همان سال ها پيش
No comments:
Post a Comment