به گمانم ديگر خو گرفتم به زندگي
.... به نشيب هاي بي فراز
..... به سكوت هاي ممتد و وحشت هاي مکرر
...... من چشيده ام طعم زغال اخته هاي حسرت را
....و من خو گرفته ام به خماري ثانيه هاي زود گذر
... و ساعت هاي بي حيات مديد بعد از شراب
به چرخه هاي معلول حادثه
.... و ترس.... و هميشه ترس از ايستادن خاطره ها
.... از فراموشي صدا و از آمدن روزي که هرگز نيامد
ترسم از مرگ نيست.... از روزيست که همچون مرده ها بي تفاوت حضور شاپرک ها باشم..... و دروغ هاي رنگارنگ و فريب هاي شب رنگ پي در پي... و امان از اين در باغ هاي سبز که نفهميدم از آن کدامين بهشت بودند.... و خسته ام ,از اين نفس هاي بي حاصل و پلك زدن هاي بي اختيار...کاش زندگي عادت نبود..... چشمهايم سنگينند و خوابي عميق در کمين اين تن خسته ................راستي چمدانم کجاست
No comments:
Post a Comment