هنوزم حضور خسته پاييز رو پشت پنجره هاي چوبي اتاقم حس ميکنم
.... هنوزم تندي قهوه منو ياده طعم تلخ سرنوشت زمستون ميندازه
هنوزم تو بهار خاطره هام لبخند هاي زورکيت از پشت آينه کدر ,کوچ پرستوها رو به يادم مياره
......چه اصراري داشتي براي رفتن
.... ناجوانمردانه سوي سرنوشتت تازيدي و بي توقف از باريکه پل زمان گذشتي....
اما من.... به انتظار تابستان آغوشت يلدا هم سپري شد..... شايد تابستاني ديگر
...... اما نه... بارها از پير زن هاي دوره گرد کولي شنيده بودم...... در کف دستانم...... تابستان ديگر را نخواهم ديد
No comments:
Post a Comment