در انزواي سكوت, پيچک خاطرات, ياس هاي وصال را پرپر ميکردند
...پيچشي ديگر, چرخشي نامعلوم در بعد بي تفاوت زمان
......به غايت بينهايت گريسته بود, نه براي مرگ ياس ها ,که براي فقر سكوت
... و بيداد گري هاي پيچک وحشي که هر زمان پيچشش طويلتر
بود ... شاهد عذاب ثانيه هاي بهت در پيکار نابرابر انصاف,ايثار و وسوسه هاي رفتن بود
در پريشاني نگاهش, دخترک کبريت فروش پرسه ميزد
.... عشق فقط بهانه اي بود
, براي تبسمي از جنس عادت از پس استوانه هاي دوار فراموشي,نگاهها اما هر چه
بودند اصيل بودند و از رنگ خلوص...سفر عمر اما دوروزي بيش نبود.
..نگاهها از تداخل تهي ميشوند, تر ميشوند و هميشه فردايي
نيز خواهد آمد....فردايي از جنس عنصر ناب آب.... شايد در آسماني ديگر و وا نفسي ديگر
No comments:
Post a Comment