4/05/2007


روايتي دارم من ....و حديث هايي

روايتم, روايت يک صحنه
روايت گستاخ يک ايثار
روايت يک سر انجام
حديث خوابي خوش يا هولناک
قضاوتش با تو
روايت يک پل به خوابي که قرارست ببينم يا سرنوشتي که مبتلايشم

مشت گره ميکنم , دستانم ميسوزد .... آخ از دستان سوخته ام

تشنه جرعه اي رويا

ديدگانم را به بازي ميگيري

نبض سرانگشتم را به بند ميکشي
سخن گفتي با روحم
رخنه ميکني در هوشياري تنم
مردمک چشمم ميرقصد
امان از شعله نگاهت
واي مي هراسم من
گريزي نيست

به کدام زبان برايم سخن گفتي? مست خوابم کردي?

کلام من همه لکنت شده است
بر اقيانوس اشعار ذهنم مي تازي... و من..... واژه هايي كه غرق شده اند

نفسم گرفته است
سينه ام مالامال هراس..... از هزارم ثانيه ها
از دقيقه هاي نود ....و ساعت هاي مديد انتظار
خون شعر در رگهايم منبسط ميشود, هست ميشود

,
گوهر خيالم نطفه ميبندد
مي راني, مي رقصي , مي تازي

.... ناجي مطلق را مي ماني

در آينه نفس هايت ذوب ميشوم
بر قلبم پايکوبي کن که دالان هاي دهليزش با نبودت بن بست است

.... احساسم را فراگير
در عبور جاودانه شو تا بنوشمت , شوکران ماناي حيات

No comments: