پرسشي ساده بود اما بي پاسخ ماند
مثل کنجکاوي کودکي ها
مثل سکوت معلم در زنگ تفريح
مثل دلسوزيهاي پدر
حرفي نمانده بود.... پس سكوت کردم
چيزي نگفت.... مثل هميشه
آنقدر سرما در نگاهش موج ميزد که عبور اشک از دريچه نگاهم قنديل بست
زندگي در جريان بود و رخوت در رگهايم
,
,
به دنبال نقشي گشتم تا طالعم را تصوير کنم اما افسوس فنجان قهوه ام خالي بود
شانه هايم درد ميکند...پس سيمين دانشور راست گفته بود
درجزيره سرگرداني ,خدا شانه ها را آفريد,..... براي کشيدن بار زندگي ...پس حالا چه? خاموشي بهترست
تا همينجا ...ديگر نميگويم
No comments:
Post a Comment