آن وقتها بچه تر که بوديم ...هر وقت شيطنتي ميکرديم ,يا پا از گليممان دراز تر مي شد مادر بزرگ قصه اي مي گفت.... بي تشابه
به سرنوشت ... يکي بود يکي نبود...... زير گبد کبود , از همان دروغ هاي کوچک آغاز شد.... با دنياي خيالي.... دنيايي که آدم بد ها
کم بودندو خوبها بسيار ....آخر قصه هميشه بد ها يا پشيمان ميشدند يا به سزاي اعمال خود ميرسيدند .... دنيا پر بود از دشت....از
رودخانه....از جاي پاي رهگذران .......دنيايي که تنها غصه کودکان معسوم خبر چيني کلاغ سياه ها بود.... اما همين که به حرفهاي
مادر گوش ميدادند فرشته ها زير بالش مهرباني ميگذاشتند... معلم ها صد آفرين ميداند.. شاهزاده قصه براي به دست آوردن شاه پريان
دست به همه کاري ميزد... بغض وجودخارجي نداشت.... جغد ها مراقب شب بودند تا کسي خواب گنجشک هارا بر هم نزند ...دنيا انقد
کوچک بود که همه آرزو ها دست يافتني بود....... قهرمان ها ستاره از آسمان ميچيدند..... آدم بزرگها کابوس که ميديدند بيدار
ميشدند.......اما با تمام اين تضاد ها زندگي يکپارچه در جريان بود.. تا اينکه قصه ما به سر رسيد... از آن دنيا
سال ها مي گذرد, اما من هنوز در انديشه ام.... کبود چه رنگ است? آسمان که آبيست !!! چرا يکي بايد باشد وقتي ديگري نيست ?خوب ها چه شدند? پس تکليف بد ها چه
ميشود? توبه ديگر جواب نميدهد.... و از همه مهمتر چرا کلاغ سياه ها هيچ وقت به کاشانه نميرسيدند
No comments:
Post a Comment