کمي فکر کن آنچه که گفتم شعر نبود
اشکهاي شورم واقعي بود
اشک تمساح نبود
درست شنيدي, دوستت ندارم ...........محال است روزي دوست داشتمت
رنگ عشق محو نمي شود... خاکستر نمي گردد ...نميميرد , اين را از بلنديهاي بادگير آموختم
هيسسسسسسسسس, هيچ نگو..... نوبت من است.... حق من است
رنجي که مي بريم در نگاه من چيزي متفاوت از آل احمد است..... اما رنج مي بريم
.... انکار نكن
صحبتم از مرگ يک گلبرگ نيست, جنگلي ويران شدست
پس بگذار مولانا برايم بگويد
خاموش که سرمستم بر بست کسي دستم
انديشه پريشان شد تا باد چنين بادا
No comments:
Post a Comment