5/09/2007


زندگي هميشه يه چيز جديدي تو چنته داره..... يه اتفاقايي که دهنم باز مي مونه.... البته کم کم عادت کردم که بهش عادت کنم.,.. يا حداقل استقبال کنم.. انقدر خسته بودم که يه دو ساعتي طول کشيد تا جواب سلام مرد بغليمو تو آسانسور بيمارستان دادم ......همينجوري هاج و واج مونده بودم ....فقط يادم هست که لبخند از لب مستخدم مکزيکي که هميشه به زبون خودش باهاش احوالپرسي مي كردم محو شد.... دست خودم نبود... قدرت هرگونه حرکتي از اعضاي صورتم سلب شده بود ....سلولاي خاکستري مغزم اصلا با نورون هاي احساسم هماهنگي نميکردن.... صداي تق تقه کفشام روي موزاييک هاي زمين رشته افکار مغشوش و در همو برهمرو از هم گسيخت... پاهام به شدت درد مي كرد ...بعيد ميدونم مال کفشاي پاشنه بلندم باشه! داشتم به چي فکر مي كردم? يهو ياد يادداشتي که همکارم روي ميزم گذاشته بود افتادم ,نه شايدم ياد جمله اي که ته بستني چوبيم نوشته شده بود.... اصلاً چه فرقي ميکنه ? ليست کارايي که امشب بعد از کار بايد انجام ميدادم مرور کردم.... يکي کم اومد, دوباره شمردم.... صداهاي اطراف همهمه مبهمي بود که تو سکوت مطلق محو مي شد ...مورچه اي داشت دوره خودش ميچرخيد ....راستي مورچه ها هم خونشونو گم ميکنن? اصلاً دلشون تنگ ميشه? شايد نه.... خانم بغليم بوي سيگار ميداد,احساس کردم۲۰ دقيقه از عمرم کم شد..... اه حالم از اين موزيکاي تو آسانسور بهم ميخوره.... انگار آدمو آماده ميکنن که پياده که ميشي خبر بديو بهت بدن ....دختر بچه اي به زور ميخواست دکمه ۷ رو فشار بده ,بغليم با لبخندي گفت اينجا پنجمه.... لبخند زورکي تحويلش دادم, بايد پياده مي شدم.... راستي کجا بودم? داشتم مي گفتم...

1 comment:

Anonymous said...

Kashki hame shahin ha be pare bodan,Zandegi kheili ravan mishodeh.
Kashki,......Va Kashki,.......Va Golhaye Yas ham dark dashtan, Va parstohaye Mohajer saber tahamol dashtan,...KASHKI
KHODAYA SHOKER