7/05/2007




با هراس از نبودنت


.... در آينه گم ميشوم


در حال متولد ميشوم ....زمان آبستن وهم است ....و خيال تو


...... نسيم خنك تير ماه بوي خوش تو را ميپراکند


در هواي نياز استغنا دروغ است



جدال وارونه ايست با استوانه هاي دوار فراموشي


هوا تاريک است و من ساعت ديدنت را بارها در اين گوشه دنيا کوک کرده ام


صدايي مي آيد... پسرکي با ساز دهنيش آواز پريشاني مينوازد... روحم نوازش ميخواهد


....ساز دهني از لبش ميفتد..... صدا مي ايستد


شب چه اقبال بلندي دارد


فواره ها صداي شر شر ميدهند و تو صداي خالي حضور


نشاني نگاهت را از دورگردي ميپرسم


او برايم ازگيل هاي گس تنهايي سوا مي كند


... پيرمردي با دندان هاي عاريه اش نيم چه لبخندي ميزند و باد بادک هاي حسرت را به هوا ميفرستد


من نفس ميکشم ...تنفس در هوايي که تو نباشي مجازات ميخواهد


معجزه محتاجم


شعر هايم ديگر رنگ قافيه ندارند ,هذيانند


ترديد نميکنم ....بغضي ميشکند

No comments: