7/10/2007




بر روي صندلي راحتي مقابل گهواره مينشيند
کودک بي تاب است
بهانه شير را ميگيرد
"او" خسته است
کودک ناله ميکند
"او" کتاب را از را روي دامنش رها ميکند
از پنجره به بيرون نگاه ميکند
کودک ميخندد
"او"
روي صندلي ميلغزد
ملافه را بروي کودک ميکشد که شادي کنان پاهايش را به هم ميزند
"او"
خسته است
رخوتي در نگاهش
بدنش پر حرارت است
چشمهايش ميسوزد
کودک غمگين بهانه ميگيرد
ملافه از رويش کنار ميرود
دست گرم"او"
گهواره را تاب ميدهد
اثري نميکند, نگاه سردي به کودک مي اندازد
کودک را به آغوش ميگيرد, هنوز گريه ميکند
"او"
کودک را شير ميدهد
کودک به بهانه دندان تازه اش پستان"او"
را گاز ميگيرد
اشکي متولد ميشود, روي گونه هايشن جان ميگيرد, سرازير ميشود...
روي انگشت کودک ميچکد
کتاب روي زمين ....
کودک ديگر بهانه گيري نميکند
تقصير او چه بود او هم کودکي بود مثل همه
شايد بعد ها "او"
برايش ميگفت ....
کودک شايد"او"
را تحسين ميکرد
شايد لب هايش را جمع ميکرد و چانه اش مي افتاد
شايد .... کودک همچنان ساکت بود و دو چشم"او"
را ميپاييد
او" هنوز روي صندلي از دريچه پنجره چوبي , خاکستري آسمان را تماشا مي كرد "

No comments: