شهر در امنو امانه ...داشتم فکر مي كردم که دلم چند وقته دق و دلياشو خالي نكرده
شديدن احتياج داشتم که برم يه جايي و تا ميتونم داد بزنم
.................................................................................
.... از اون بالا همه چيز کوچيک بنظر ميرسيد .....آدما, ماشينا, حتي کوه ها
....... فهميدم,يعني,اول,مطمئن شدم که واقعا جيغ کشيدن من اون بالا احديو زابراه نميکنه, پس تا دلم خواست جيغ کشيدم
و دو سه تا از اون طول موج هاي بنفش رو به رخ اهالي اورنج کانتي رسوندم .... سه دقيقه معلق و آويزون تو هوا و بعد چشمتون روزه بد نبينه! من بودم و سرگيجه هاي مکرر در حد تيم ملي و فشار خون پايين
...تازه يادم افتاد که من اکروفوبيکم!!! بعد از كلي بد و بيراه گفتن به خودم سوالي واسم ايجاد شد
که مگه ما آدم ها دور از جون خوليم که دستي دستي اين کارارو با خودمون مي كنيم? بعد از كلي فکر کردن ديدم همين هيجان ها و ماجراجويي هاست که سرنوشت آدم رو عوض ميکنه و جناب "الف" رو از "ب" متمايز ميکنه و اين خودش يه امتيازه.... مگه نه
No comments:
Post a Comment