7/27/2007


داشتم فکر مي كردم چي ميشه اگه يه روزي آرزوهام تموم بشن نکنه ديگه انگيزه اي براي زندگي نداشته باشم ...مثلا تا ديروز هروقت ساعت و دقيقه با هم يکي ميشدن يه آرزو مي كردم... مثلا ۱۱:۱۱ آرزو مي كردم که دانشگاه دلخواهم قبول شم... حالا که پذيرش گرفتم انگار نه انگار ...خوب حالا مثلا که چي? با خودم ميگم بيا فقط مشکلات و تجربه هاي بيشتري رو به مبارزه طليبدي... چقدر هم که مامان و بابام خوشحاليمو تحويل گرفتن! خوب البته حق هم دارن ,نصفه شبشون بود....شايد هم نگران پس لرزهاي تصميمم و مخارجش شدن (...ولي فرقي هم نميکنه ...آخرش هميشه خودمم که بايد با زندگيم دستو پنجه نرم کنم! ) يا مثلا تا چند ماه پيش آرزوم بود که يه مدت تنهايي برم يه جايي و يه زندگي جديديرو تجربه کنم ...فردا دارم ميرم.... اما بازم که چي ? فقط افتخار آشنايي با خودمو بيشتر پيدا ميکنم... شايد واسه همينه که بعضي آدما تا آخر عمرشون براي تحقق آمال و آرزوهاشون وارد عمل نميشن !شايد واسه همينه که ليلي و مجنون هيچ وقت به هم نرسيدن... اونوقت ....بايد تو ليستم چند تا آرزوي دست نيافتني اضافه کنم

No comments: