10/01/2007




من تقسيم شده ام به خيال


به باور هاي سياه و سفيد


آينه دلم تنديس ياد خاطره هاست


به سفر ميروم... آري نگاهت را ترک ميکنم....... راه دشواريست عبور از کوچه پس کوچه هاي تقدير, تا رسيدن به بن بست انتظار راه دشواريست ..راه شوسه ايست که از من تا نيستي مي رسد


وازه هايت در سرم تکرار ميشوند, محو ميشود, از جنگل آرزوهاي کودکي عبور مي كند بيجان ميشود ميميرد


تو کمرنگ شده اي.... کاري بکن .....نبودت در خيالم غربت سايه هاست


عصره جمعه هاست...... من چه ميگويم!!! هنوز يکشنبه است


به دريا ميروم ...دل به آب ميزنم..... نه نميتوانم........ از غرق شدن در خيالت واهمه دارم........


ميفهمم که رها ز باور مني.... چه باک! من با آرزوهايم زيسته ام


به خواب ميروم ,تو را ميبينم..... اما بيرنگ ......خيلي دور.... ميدانم مرا نديده اي ... واژه هايت غريب اند


زبانت را نميفهمم از کنارم ميگذري.............


من کابوس ميبينم آب به دستم مي دهند... نيمه شب است


... بيدار كه ميشوم تو رفته اي !سفرت بخير........

No comments: