11/16/2007



در کلاس فلسفه نشسته ام... معلم حرف ميزند .... بحث منطق و عشق است


.... من درس را نميفهمم فقط مي نويسم, براي شب امتحان


... شبه امتحاهان است اضطراب دارم ... اين دلشوره ها تمامي ندارد ..... قلبم درد مي كند

.... خواب ميبينم که رفوزه ميشوم


... سر امتحان نشسته ام ....هنوز دلم شور ميزند .... پاهايم ميلرزد ... برگه سفيد است .....ميخواهم حرف هايم را بنويسم ,تک به تک... دقيق و شمرده..... نميتوانم


در جلسه امتحان, من.... تنهاي تنها..... بايک سبد حرفهاي ناگفتني ..يک دنيا تنهايي.... مدادم رو ميجوم ,صدايم در گلو مرده است...... خودکارم پس مي دهد..... حرفهاي دلم در ورق جا نمي شود ....بغضم را فرو ميدهم ..اشکهايم لجبازي مي کنند... کاغذ سفيدم اشکهايم را به آغوش ميکشد.... سكوت ناشکستني ست, اما دلم چرا........ عشق نوشتني نيست شعر را با منطق نمي شود آراست .....قطره هاي خيس روي ورق جاودانه ميشود....... من هنوز........ وقت تمام است .....برگه ها بالا

No comments: