نه هرگز ملامتت نميکنم
.... بيگناهي..... تو هم بازيچه قطب نماي سرنوشت شدي
.....اين درد مشترک ما بود
.............روزي بياد مي آوري ... دوست داشتن هميشه گفتن نيست... گاه سکوت است و گاه نگاه
......... عاقبت روزي خواهي فهميد,ولي آنروز سالهاي نوري تا امروزاست
........آنگاه است که سايه محو شده مراکه کنارت جايش خاليست درک ميکني
و با خود مي گويي چه دير فهميدم ..........
.دنيا جاي کوچکي است ....باورش کن , گاهي آنقدر کوچک که مجالي براي خميازه هاي عصر هاي سه شنبه نميدهد
.....مثل يک فنجان قهوه تلخ . درد را بايد چشيد.....بايد چشيد و لذت برد و آنگاه آهي عميق کشيد.... قبل از خواب به حرفهايم فکر کن.. من مسافرم.... باورم کن ......سحر خيلي ديرست
No comments:
Post a Comment