و صداي آهسته قدم هايت که از من دور ميشوند هنوز در گوشم تداعي ميشود
براي آخرين بار چهره ات را مجسم ميکنم
...?راستي چشمانت چه رنگي بود
هاله محوي از وجودت در ذهنم متراکم ميشود
تو هنوز دور تر ميشوي
به انتهاي راه که ميرسي, نبضم به شمارش ميفتد
بي آنکه برگردي, در پيچ و خم جاده ناپديد ميشوي
.... سال ها گذشته است
و من هنوز کاسه آب به دست, برايت دست تکان ميدهم
اگر چه تو ديگر بر نميگردي .......کاش ميدانستي
مثل هيچکس ،که من ،پيش از آنکه زاده شوم ،بارها مرده بودم
1 comment:
naghashe khaste man..baz neveshti..az in dele kocholoye ghashanget ke cheghadr tanhai keshideh neveshti..
benevis ke in lahzeh ham dar hayahoye afkaret mordanist...
p.s.wow..I forgot how my little azi wrote..and I missed your writings..sorry ke dir be didaret amadam..;)
Post a Comment