اين را براي آخرين بار ميگويم تا بار ها فراموشت کنم
کار هر شبم شده ست
مداد رنگيهايم را در برابر آينه ميچينم......
حجم ترا نقش ميدهم ......گاه برايت ياس ميکشم......... يک سبد.
... گاه کوله اي را نقاشي ميکنم تا برايت همسفر شوم... اما شانه هايم خسته اند
گاه آفتابي ميکشم تا برف هاي سر در گمي را پارو كند
و بي گاه در نقش هايم پيچکي ميکارم تا خاطرات مندرس را وصله کنم
نقاشي که تمام ميشود نوبت ريسيدن واژه هاست
گاه واژه ها در سرم ريسماني ميشوند تا به شعر بياويزمشان
..کاش زندگي ... واقعي بود!
سحر نقاشيهايم را خط خطي ميکنم
... روزي انگيزه اي بود..... صبر داشتم .... گاه تنها تر از هميشه
.... بيهوده ست... شب نقاشي هايم در خواب کمين ميکنند
....... هوس خوابي نقره اي کرده ام
No comments:
Post a Comment