امروز هوا به نسبت روزهاي ديگه کم تر سرد بود و جاي کلي اميدواري بود ....ميگن لنگه کفشه کهنه در بيابون نعمتيست !(ربطش تو چي بود ?)بگذريم... سرم به شدت در مي كرد و حسابي گشنم بود... با اينحال "بردرز "جايي که مشغول مطالعه و تحصيلات بودم با فريزر هيچ فرقي نداشت .......کم کم احساس کردم كه كاملا امکانش هست که يه قطره خون هم به مغزم نرسه...( تو اون لحظه) پس به طرف "هلفود" رفتم و يه سوپ من دراوردي شامل" اسکوآش" گرفتم اما متاسفانه به دلايلي که شايان ذكر نيست قادر به خوردنش نبودم.... پس يه آن يا غذاهاي فريزري و قابل مصرفه ظرفه ايکي ثانيه ي مادر گرام شدم و چقدر آرزو مي كردم که تو اون لحظه خونه مي بودم!!! اينجاست که ضرب المثل بالا قابل استفاده ميشه ! خلاصه مشغوله برنامه ريزي براي آيندم بودم كه يهو بطور اتفاقي عکس خانومه "ژان کالمنت "ساکن آرله فرانسه و تولده ۱۲۲ سالگيشو در سال ۱۹۹۷ ديدم... كلي شاك شدم و داشتم فکر مي كردم که اولا خدا نکنه من انقدر عمر کنم و در ثاني اگه اين آفريدگار مهربان من يه زماني حکمت يا برکت يا محبتش زد بالا بهتر نيست من از حالا بدونم? بلكه شايد تغييري تو برنامه هاي زندگيم بدم يا زياد تو زندگيم عجله نکنم.... توجه داشته باشيد كه اين امر شديدا حياتيه چه بسا من بتونم با خيال راحت کلاساي اين ترمم که چيزي به پايانش نمونده سر فرصت و در طي ۱۰ ساله آتي پاس کنم........حالا اينارو چرا گفتم
1 comment:
Post a Comment